درود
به سختی وارد این وب لاگ شدم! رمزم را تقریبا فراموش کرده بودم!! در یک حرکت هوشمندانه و زیر کانه تونستم رمز رو پیدا کنم:) به هر حال پیری ست و هزار درد یکیش هم فراموشیه.
به خیلی ها سر نزدم از خیلی بی خبرم به هر حال آومدم که بگم یه جورای هستم ، سعی میکنم بنویسم ، نه که حالا خیلی چیز مهمی بنویسم ولی خوب بودن به از نبود شدنه خاصه در این زمان....!
درود
اندر احوالات ما اگر بخواهید هیییییییییی! خوبیم ؛یعنی به نطر خوب میایم! این روزها اعصاره تنبلی رسما در خانه ما جلوس فرمودن(یادتونه که کارتونش و) یک تنبلی شدم من که نگو! در همین راستا وزنم هم تصاعدی داره میره بالا! ای جان
( اگر توجه کرده باشی خود شیفته هم شدم! ) خلاصه بشکه ای شدم برا ی خودم! هر شب هم با شدت و حدت تصمیم می گیرم که دیگر نمی خورم ازهمین فردا! ولی این قول و قرار م به اندازه یک خواب ٨ ساعته ارزش داره!
آ ن هم چون نمی تونم شب موقع خواب چیزی بخورم وگرنه ان تصمیم عظمای هم گرفته نمی شد جان خودم(در راستای خود شیفتگی )
خلاصه کی از این وضعیت مزخرف خلاص می شوم خدا داند! کلن من تصمیم می گیرم اما لاک پشتی اجراش میکنم! خب ایراد خودم را بگم تا گناهانم سبک شه! 
به هر حال التماس دعا دوستان هر چند کارم از دعا هم گذشته...!
درود
امروز با اجازه همه نذریم را پختم یک تنه!تک وتنها!!! حالا نه که خیلی زیاد باشد نه! اما برای یک نفر پختن هم کم نبود ، البته ناگفته نماند همسر محترم هم زحماتی از قبیل تزیین یا پخش را کشید! ! کلن من نذر کردم هر وقت توانستم ، جانن ومالن توانیش را داشتم یه چیزی بپزم! حالا قیمه یا عدس پلو یا آش یا حتی ساندویچ! تعجب نکنید دوارن پست مدرن ست! میشود پیتزا یا لازانیا هم نذر کرد! حتما که نباید حلوا باشد یا قیمه! گفتم تعجب نکنید! شاید سال بعد ساندویچ سرد پختیم! بستگی به مزاجمان دارد!
کلن من عاشق امام حسینم، برای شجاعتش و ظلم ستیزیش احترام قایلم ! برای همین ست که بعد از ظهر روز هشتم برای همه ی دل تنگی هایش و دل تنگی هایم چیزی می پزم! نمید انم فلسفه نذر چیست و چقدر درست ست! اما این بر ای من یک جور تخلیه روحی ست! یک جور رفع دلتنگی ست یا یک جور انرژی مثبت فراوان!! نمی دانم حس قشنگی ست کلن! وقتی همه چیز آماده شد و توی این ظرفهای کشنده ی یکبار مصرف رفت و تحویل مردم شد حال می کنم! وخستگیی اش برایم دل چسب ست! اگر بتوانم هر سال این کار را می کنم! برای همه ی دلتنگی هایش و دلتنگیهایم...!
درود
وقتی خیلی جوون بودم! همسن و سال الان خیلی از شما ها ، دلم می خواست خیلی آدم مهم و بزرگی بشم! درسم و بخونم برم سر یه کار خوب یه درآمد بالاو چه و چه...! و در نهایت مستقل بشم و و زندگی مالٍ مالٍ خودم باشه ! بی هیچ مزاحم و دردسری! شوهر کردن هم آخرین گزینه ام بود! اون ته مها ! آخر لیستم ! اونم وقتی به همه آرزو هام رسیدم وکیف هام و کردم آ! خرش با کسی که خیلی دوسش دارم ازدواج کنم! حالا اگر دوستش هم نداشتم برای بقای نسل شاید! که نکنه مثل دایناسور نسلم منقرض شه!!
جون براتون بگه تنها چیزی که از این لیست بلند بالای آرزو هام انجام شد همون ازدواجش بود ! تازه تکلیف هم انجام نشد و مثل دایناسور نسلم هم، داره منقرض میشه ایشالا..! مستقل که نشدم هیچ ...! بگذریم...
غرض بنده از گفتن این خزعبلات این بود که کجای کار من اشتباه بوده که رویاهام دوددددد شد و رفت هوا؟! من مقصرم! تو مقصری؟! هیچ کس مقصر نیست همه اش زیر سر شخم پسر همسایه گیلاسی ست؟!! نمی دونم اما راضی نیستم! از هیچی راضی نیستم از خودم! خودش ...!هیچ کس! شاید هم نا شکری می کنم ! شاید اما دروغ چرا این حقم نبود ! حق من بیشتر از این حرف ها بود! خیلی بیشتر!
اما طرف صحبتم با شما هاست همون های که هم سن اون وقت های من هستید حواست تون باشه که کم نگذاریدو نگذارید براتون کم بگذارند! که مثل من بعدها ! نیاید تو وب لاگتون چیز ناله کنید و دنیا رو به بی عدالتی متهم کنید و گیر بدهید به شخم کودکان خردسال همسایه هاتان !!! حق خودتون رو بگیرد حق گرفتنی ست! باور کنید حق گرفتنی ست!
حقتان را از زندگی بگیرید ...!
درود
هی من میام بنویسم هی نوشتنم نمی آد!!! از چی و کی و از کجا بگم! قصه ی غصه ها زیاده ! ولش کن هیچی نمی گم! من خوبم و نفسی می آید و میرود ممد حیات ، فقط ممد حیات همین...! 
درود
این روزها کلا من قاطی بودم ! دلتنگ، دلشکسته ، غمگین! و کلا خیلی چیزهای دیگر..! چراش مال خودم ! غم و غصه اش هم مال خودم! اما چرا اینها را گفتم : آها ! گفتم چون وقتی این جوری میشم چاره اش آرایشگاه ست!! تعجب نکنید ! یه سر به آرایشگاه و دوست قدیمی ام می زنم و یک بلای سر خودم می آورم! این دفعه ناخن کاشتم!
نمید انم چرا این کار را کردم اساسا از او ن کارهای بود که همیشه ازش میترسدم و خوشم نمی اومد! اما به خاطر حزن زیاد و فرار از غم و یا لجبازی با خود! دست به این کار زدم! الان هم بعد از ٢۴ ساعت تمام حواسم معطوف ناخن مبارک ست!!! کلا انگار فلجم به جان خودم! بد تر از همه دستشوی رفتن گلاب به روی همه برایم شده دردسر! توضیحش بماند برای خودم!!! اما عجب غلطی کردم! بدتر از همه این که خانمی که ناخن می کاشت گفت برداشتنش مصیبت عظما ست!!! بدترتر ! ازهمه وقتی دوست عزیزم داشت فرنچ می کرد ما گفتیم این بالاش رو عین قاب عکس مرده ها که روبان مشکی می زنن نکن! و او کا ملا ! به حرف من گوش داد و دقیقا بالای ناخن بنده یه خط مشکی کج کشید! !!!! چقدر واقعا گوش میدن به حرف آدم! چقدر!این احترام به مشتری ایرانیها مثال زدنی ست ....!
ولی خوبیش این ست که آن غم قبلی یادم رفته کم وبیش!!! و دل مشغولی کاشت ناخن جایش را گرفته! خلاصه این که آرایشگاه مکانی بس مبارک برای پیرایش ست! گفتیم شما هم امتحان کنید بلکم مثل ما غمهاتون یادتون بره و جایش را دل مشغولی کذایی بکیرد ایشالا...!
پ.ن: میگه ماهی ٢٠ هزار تومن برای ترمیم ونگهداری ناخن! خدایش خیلیه نه؟!
فرنچ= گیلی گیلی کردن ناخن، مثل قاب عکس مرده کردن، با رنگهای مختلف ناخن را رنگ آمیزی کرد، بستگی به میزان لج آریشگر دارد ....!!!!
درود
نمیدونم چه حسی پیدا میکند اگر با بردار زاده ی ٢١ ساله تون! برای اولین بار صحبت کنید؟! نمی دونم چی بهش می گید و ته دلتون چی جوری میشه؟! اصلا حسی بهش دارید؟! احساس گناه میکنید؟! نمی گنید؟! اصلن اشتباه دیگران به شما مربوطه؟! مربوط نیست؟!
من امروز این کار کردم ! بله با پسری حرف زدم که برادر زاه منه ! ٢١ سالشه و من فقط وقتی چند ماهش بوده دیدمش و دیگر هیچ!
وقتی برادرم همسرش رو به هزار و یک دلیل ترک کرد و رفت، ما هم دیگه پسرش رو به هزار و یک دلیل ندیدیم! و دیشب او با یک تماس به خانه پدری پیگیر ریشه اش شده!!!
ومن امروز شماره ش رو از مادر گرفتم و بهش زنگ زدم ! شجاعتی می خواست! باور کنید شجاعتی...!
باهاش حرف زدم ! پسرک خجالتی و معصوم به نظر می آومد! بهش گفتم اگر پیگیرش نبودیم به خاطر آرامش مادر ش بود یا خودش! (عذر بدتر از گناه شاید...) بهش گفتم سعی میکنم ببینمت ! اونم استقبال کرد ! حالا موندم من توانایی این کار رو دارم؟! گفت دانشجو ست ! گفت مادرش مریضه ! گفت به حمایت پدرش احتیاج داره! و گفت...!!!
به برادرم گفتن پسرت سراغت و گرفته ! شوکه شده یا هر چی نمی دونم ؟!! ولی هنوز با پسرش تماس نگرفته!!!! داستانیه ! داستانی !!!! آ دم یاد این فیلم هندی ها می افته! انگار دروغم نیستن این فیلم هندی آآآآآآآآآآآآآآ !!!!!
غمگینم، دلتنگم ! دارم سعی میکنم سراغ مقصر نگردم و منطقی برخورد کنم! منطقی! اصلن این منطق چی هست؟! چرا باید یه پسری بی بابا بزرگ شه؟! الان دلم می خواد یه فریاد گنده بر سر هرچی آدم بی منطق بکشم.... .......!
الن دلم می خواد برادرم و به بهترین وجه ممکن تنبیه کنم! یا مادر اون پسر رو به میز محاکمه بکشم!!! نمی دونم شاید منم مقصرم! شاید من بی منطقم؟!اصلن این منطق چی هست؟!
درود
٣٨ ساله ست و ناشنوا ! یعنی ناشنوا ی ناشنوا که نه ١٠درصدی می شنوه و به همین خاطر می تونه صحبت کنه! البته نه سلیس و روان ولی خانوده اش زحمت زیاد کشیدن که بتونه صحبت کنه! الان مریض روحیه و برای بار دوم افتاده بیمارستان روانی! آزار دهنده ست ، در واقع این دختر به خاطر اون چیزهای که حقشه و نمی تون داشته باشه روحش مریض شده! شما فک کنید که دلش می خواسته دانشگاه بره، ازدواج کنه...! ولی نشده ! پدر و مادرش درمانده شدن! امروز با پدرش صحبت می کردم غمگین و ناراحت به درد چه کنم دچار شده که بعد از من این چی میشه؟! بیچاره بابا ش تمام زندگیش به این فک میکنه که این تاوان کدام گناه؟
شاید یکی از بزرگترین آرزوها این دختر ازدواج باشه !نه که درک درستی از مزدوج بودن به معنای تمام و کمال داشته باشه ! نه! ولی روال صحیح یه زندگی رو در ازدواج میدونه و بچه داشتن!همون طور که خواهراش یا براداش این روال رو طی کردن! که البته اگر در کشوری دیگه زندگی میکرد شاید براش محتملتر بود تا این جا ، ولی منتاسفانه به نظرمی رسه که هیچ وقت آرزوهاش بر آوده نشه ! هیچوقت...!
پ.ن: از این که غصه بخورم و نتونم کاری بکنم متنفرم متنفر! ولی جز غصه خوردن مگه چاره ای هم هست؟!


نظرات () لینک مطلب